بنام خدا
چون جود ازل بود ِمرا انشاء کرد
بر من ز نخست درس عشق املاء کرد
آنگاه قراضه ريزه قلب مرا
مفتاح در خزاين معني کرد
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يکدم عمر را غنيمت شمريم
فردا که از اين دير کهن درگذريم
با هفت هزار سالکان همسفريم
مگذار که غصه در کنارت گيرد
واندوه و ملال روزگارت گيرد
مگذار کتاب و لب جوي و لب کشت
زان پيش که خاک در کنارت گيرد
يک چند به کودکي به استاد شديم
يک چند ز استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
از خاک در آمديم و بر باد شديم
اين يک دو سه روزه، نوبت عمر گذشت
چون آب به جويبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت
روزي که نيامده است و روزي که گذشت
رباعیات حکیم عمر خیام
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:20  توسط سعید
|
بنام خدا

مرابه جان تو سـوگندو صـعب سوگندی
که هرگز از تونگردم نه بشنوم پندی
دهنـد پندم و من هیچ پنــد نپذیرم
که پند سود ندارد به جــای سوگندی
شنیده ام که بهشت آنکسی تواند یافت
که آرزو برســـــاند به آرزومـندی
هزارکبک ندارد دل یکی شــــــاهین
هـــــزار بنده ندارد دل خـداوندی
تورا اگرملـک هنـــدوان بدیدی موی
سـجود کردی وبتخـــانه هاش برکندی
وگرتورا ملک چینــــیان بدیدی روی
نماز بردی ودینـــــــار برپراکندی
به منجنیق عذاب اندرم چوابراهیــم
برآتـــش حســـــراتم فکند خواهندی
تورا سـلامت باد ای بت بهار و بهــشت
که سوی قبلۀ رویت نماز خواننــــدی
شعر از شهید بلخی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 20:37  توسط سعید
|
بنام خدا

دل باز بجوش یارب آمد
شب رفت و سحر نشد شب آمد
بی روی تو یاد خُلد کردم
مرگی به عیادت تب آمد
شرمندۀ رسم انتظارم
جانی که نبود برلب آمد
مستان خبریست در خط جام
قاصد ز دیار مشرب آمد
وضع عقلای دهر دیدم
دیوانۀ ما مؤدّب آمد
از اهل دول حیا مجویید
اخلاق کجاست؟ منصب آمد
از رفتن آبرو خبرگیر
هرجا اظهار مطلب آمد
بیدل نشدم دچار تحقیق
آیینه به دست من شب آمد
شعر از بیدل دهلوی
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:27  توسط سعید
|
بنام خدا

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد
به دست کودکي گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پي درپي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:59  توسط سعید
|
بنام خدا

آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار ، كفتري ميخورد آب.
يا كه در بيشه ي دور ، سيرهيي پر ميشويد.
يا در آبادي ، كوزهيي پر ميگردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، ميرود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود...
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست ، چه صفايي دارند!
چشمههاشان جوشان ، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان ،
بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، ميكند روشن پهناي كلام.
بيگمان در ده بالادست ، چينهها كوتاه است.
مردمش ميدانند ، كه شقايق چه گلي است.
بيگمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچهيي ميشكفد ، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود ، آب را ميفهمند.
گل نكردندش ، ما نيز
آب را گل نكنيم...
آب را گل نكنيم...
شعر از سهراب سپهری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:1  توسط سعید
|